یک روز پر هیجان
سلام گل قشنگ مامانی 
چند روزه که حال نداری و همش نق میزنی و حالتهای سرماخوردگی داری اما مثل همیشه چه مریض باشی چه نباشی بیرون رفتن رو به قول ما ددر و دوست داری امروز که می خواستیم بریم بیرون مامان جون ازت پرسید : سبحان جان کجا میری ؟ منم گفتم به مامان جون بگو ددر و در کمال ناباوری شما رو به مامان جون گفتی : ددر ؟؟؟؟ و من و مامان جون کلی ذوق کردیم .
خبر جدید اینکه خاله مینا ( دوست مامان ) این شب جمعه مراسم نامزدیشه و بلاخره تنها دوست مامانی که مجرد بود عروس شد ![]()
الان که دارم برات می نویسم از بیمارستان و کلانتری میایم . سر شب خاله سارا مهمونی زنونهداشت و بعد از مهمونی من به بابایی زنگ زدم بیاد دنبالم و بابایی گفت سبحان خوابه اگه می تونی با سارا بیا و همین شد که من و خاله به سمت خونه حرکت کردیم که تو راه یک موتوری از عقب به ماشین خاله خورد و یکی از سرنشینهاش پاش شکست و من که از یک طرف تو شوک تصادف بودم باز مراقب خاله بودم که با وجود اینکه حامله بود کاریش نشه خلاصه بابایی و آقاجون و بقیه هم اومدن و ماشین رو بردیم پارکینگ و بعد رفتیم کلانتری و بعدم بیمارستان به عیادت مصدوم
خلاصه امروز روز واقعا پرماجرایی بود که بلاخره به خیر گذشت .





یک روز پر هیجان
